و نیچه گریه کرد را خواندم. کتابی شاهکار که جزو بهترین خواندههایم بود.
داستان تنهایی عمیق و هولناک مردی که در نهایت غرور آن را خودخواسته میخواند و حاضر به اعتراف مکنونات خود نمیشود ..
نیچه که برای درمان میگرن خود به پزشک مراجعه کرده است، حاضر نیست بپذیرد بیماری اصلی او افسردگی حاصل از بیاعتمادی و عدم پذیرش دوستی و همدردی دیگران است ...
پزشک به نیچه پیشنهاد میکند در ازای درمان رایگان میگرنش، با کمک دروس فلسفه خود حس دلزدگی از زندگی و نیز عشق درمانناپذیر دکتر را به یکی از بیماران زن شفا دهد .. در حالیکه در نهان درصدد استفاده از روش بیاندرمانی برای کمک بهنیچه است.. اما کمکم قدرت نیچه و شخصیت قوی او باعث میشود پزشک همه زندگی خود را اعتراف و بهعنوان یک بیمار واقعی از او طلب کمک نماید.
در جریان داستان مناظراتی بهغایت زیبا و عمیق بین این دو جاری میشود و هریک بهکمک آن دیگری سعی دارد راه مشکل خود را بیابد.. سرانجام پوسته سخت غرور نیچه شکستهمیشود و او درحالیکه به شدت میگرید، خود را از انسان عبوس و خشک درونش آزاد میسازد.. در این حین موفق میشود اعتراف کند که مفتون زنیست و وقتی دکتر او را هدایت میکند تا بفهمد عشقش چون عشق خود دکتر بهآن بیمار زن توهمی بیش نیست،میگوید : واقعیت یک وهم است که البته بدون آن نمیتوانیم زندگی کنیم.
کتاب بسیار عالی تمام میشود .. اما برای من که سرنوشتم را لابلای خطوط کتاب با نیچه سپری میکردم، غمانگیز بود.. اینکه در انتها از او بشنوم : برای اولینبار زندگیام - تنهاییام را با تمام هولناکیاش قبول میکنم...
در تمام کتاب نیچه سعی داشت دکتر را بهاین باور برساند که تنهاییاش باشکوه و ماورای اتفاقات عادی زندگی انسانهاست.. اینکه آزاد است و به هیچ جا تعلقی ندارد.. اما دستآخر، شکستن آن غرور حسرتبرانگیزش خواننده را - من را - دچار یاس میکند..
نویسنده در بخش پیگفتار کتاب توضیح میدهد که داستان خیالیست و بااینکه همه شخصیتها واقعی هستند اما برخوردی بینشان نبوده و اتفاقات صرفا زاییده تخیلند. البته کتمان نمیکنم که این توضیح نیز به آن یاس من از پایان کتاب اضافه کرد.
نام کتاب: و نیچه گریه کرد.
نویسنده: اروین د.یالوم
مترجم: مهشید میر معزی
نشر: نی
چاپ: هشتم
مشخصات كتاب به زبان اصلي:
When Nitzsche wept.
نويسنده : Yaloum, Irvin D
Comments (1)
به توصیه شما آنرا خریدم من که نیچه را می شناختم ... گریستنش برایم یک چیزی پنهان داشت گاهی ادمها انی نیستند که می نمایند فلسفه چیزی است و زندگی با ان فلسفه چیزی کاملا متفاوت
من دوستی داشتم بنام ابراهییم رزم آرا که سال گذشته در کاندا سکته کرد تنها کسی بود که انگونه که فکر می کرد زندگی کرد . من مثل شما خودم را در نیچه جستجو می کردم و با تمام سرسختی جای را می خواستم پیدا کنم که تسلیم شوم
Posted by سبو | October 1, 2008 9:50 PM
Posted on October 1, 2008 21:50